یه اتفاق بد
یه اتفاق بد در روز دوم اردیبهشت 94.آوای ناز مامان امشب یه افاق بد افتاد شرح ماجرا اینه که:من توی آشپزخونه واسه مهمونی فردا شب مشغول کار بودم و بابا محمد هم که میخواست شما رو سرگرم کنه داشت باهات عمو زنجیر باف باری میکرد که یهو وسط بازی شما دستتو گرفتی و شروع کردی به گریه کردن.اولش جدی نگرفتیم و فک کردیم شاید یه کم درد گرفته و خوب میشه ولی بعدش دیدیم که گریه هات بیشتر شده و اصلا نمیتونستی دستت رو تکون بدی.
حسابس نگران شدیم ولی اون موقع شب هم جز درمانگاه و بیمارستان جایی نمیتونستیم بریم و از اونجاییکه ما هم تجربه بدی از شیفت شب بیمارستانها داریم تصمیم گرفتیم تا صبح صبر کنیم.ولی شب خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم تو نمیتونستی بخوابی ما هم نشسته بودیم بالا سرت و غصه میخوردیم بابا محمد هم که نصف شب واسه شما هی ادا در میوورد که بخندی و یادت بره.صبح زود بابا محمد بعد از کلی سرچ کردن تو نت یه دکتر ارتوپد خوب پیدا کرد و رفتیم بیمارستان آتیه.دکتر بعد از شرح ماجرا بهمون گفت که دستت در رفته و همون لحظه با یه حرکت کوچیک دستت رو جا انداخت و یک ربع بعد شما شروع کردی به تکون دادن دستت وبعد گفت که باید خیلی مراقب باشیم که دوباره این اتفاق نیوفته.ولی ما هنوز هم متعجبیم که چه جوری این اتفاق افتاده چون حتی دستت کشیده هم نشد بابا خیلی آروم داشت با شما بازی میکرد که البته دکتر هم گفت که این اتفاق ممکنه در خواب هم بیفته.خلاصه اینکه دختر گلم من و بابایی خیلی غصه خوردیم مخصوصا موقع جا انداختن دستت که فک میکردیم باید درد داشته باشه ولی دکتر خیلی خوب این کار رو انجام داد و شما فقط یه نق کوچیک زدی دست دکتر هم درد نکنه.موقع برگشت از مطب توی ماشین کلی واسمون رقصیدی و خوشحال بودی که میتونستی دستت رو تکون بدی الهی بمیرم برات مامانی.الهی که هیچوقت خدا نعمت سلامتی رو از هیچ بچه ای نگیره که خیلی سخته.
این عروسک رو موقع برگشت از مطب بابا محمد واسه شما خرید



یه اتفاق بد 
